|
|
|
|
ضمن تبریک سال نو میخوام یک اثر هنری خوب رو معرفی کنم. همیشه این رو وظیفه ی خودم دونستم که در مورد اثر خوب وقت بذارم. برای شنیدنش،برای نقدش و برای بحث در موردش. دانلود با کیفیت 192kb با حجم 4.85 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیما سپنتا
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر بارون از مرکز شهر رد میشد،توی اون همه سر و صدای بوق تاکسی و ماشین و اتوبوس و دستفروشها یک صدای نازک و ظریف سرش رو به طرف خودش برگردوند.نگاه کرد،دید یه بچه ی کوچولو تو اون تاریکی و شلوغی یه گوشه وایساده و و جعبه اش رو زمین گذاشته و با اون قامت ظریف و با اون صدا و لهجه ی با مزه اش داد میزد: "آقا شکلات نمیخوای؟" اول فقط از روی عادت به اینکه همیشه همه ی صداهای دور و برش با دقت گوش میداد متوجه این صدای ظریف تو اونهمه صدای بم و مردونه شد، یه نگاه کوتاه به پسربچه انداخت و رد شد اما هنوز چند قدم دور نشده،متوجه عمق مسئله شد. در اون ساعت از شب، وقتی که همسن و سالهای اون پسربچه همه از تو ماشینای مدل بالا و گرم فقط از اونجا رد میشدن و کنار مامان باباشون به شلوغی شهر و نوازش بارون می خندیدن ، اون پسر بچه با اون صدای ظریف و کوچولوش زیر بارون در حال فریاد زدن بود که: "آقا از شکلاتای من نمیخوای؟" مرد جوان به همراهش گفت: "تا حالا صدایی غمگین تر و تکان دهنده تر از صدای این کوچولو شنیدی؟" همراهش که کلا" حواسش پرت بود و داشت دختر روبرویی و قد و بالا و تیپ و کلاسشو ورنداز میکرد که ببینه بره جلو بهش شماره بده یا نه، از همه جا بی خبر گفت "کدوم صدا بابا؟؟؟" مرد جوان به طرف کودک برگشت و جلوش زانو زد و با لحنی بچگانه ازش پرسید"دونه ای چند؟" جواب داد: "صد تومن" مرد جوان یه هزار تومنی داد و دو تا شکلات برداشت،یکیشو باز کرد به کودک داد که بخوره،یکیشم تو جیبش گذاشت. نگاهی غمگین به کودک در حال خوردن کرد و بهش گفت:"کاش میتونستم همه ی شکلاتای دنیا رو ازت می خریدم که دیگه هیچوقت این وقت شب تنها اینجا نباشی". مرد جوان در حالی از جعبه ی شکلاتها دور شد که کودک فقط هاج و واج نگاش میکرد. حق داشت نفهمه که مرد چی میگه،چون هنوز خیلی کوچولو بود!! شاید تا حاالا همچین آدم دیوونه ای ندیده که واسه دو تا شکلات هزار تومن بده که تازه یکیشم بده به خودش که بخوره؛ شاید تا حالا همچین حرفایی از کسی نشنیده؛ شاید اصلا" نمیدونست دنیا یعنی چی که بخواد بدونه همه ی شکلاتای دنیا چند تا میشه؛ مرد جوان توی تاکسی به سمت خونه شون میرفت،شکلاتی که تو جیبش بود رو باز کرد، صدای پسرک از ذهنش خارج نمیشد، چه شکلات تلخی!!! هدفون موبایلش رو توی گوشش گذاشت. اشک تو چشاش حلقه شده بود و همزمان به صدای خواننده ای که خودش بود و آهنگی که خودش ساخته بود و دیروز ضبط کرده بود گوش میداد که میگفت: چرا اینجا ، تویِ این شهر، كنار این همه بيداد كسي همراه قلبم نيست، براي خوندن و فرياد . . .*
مرد جوان دیگه نزدیکای خونه بود و بی شک اون پسربچه هم همچنان در حال فریاد زدن با اون صدای بچگانه و حالا دیگه دردآورش؛ که هنوز در گوش مرد جوان می پیچید: "آقا از شکلاتای من نمیخوای؟" ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ * ترانه از پویان مقدسی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط نیما سپنتا
|
|
||
|
|
|
|
|
گمان نمی کنم در هیچ کجای این دنیا قشر مثلا" فرهنگی و تحصیلکرده ی یک جامعه چنین بی شرمانه مردم جامعه ی خویش را تشویق به وحشیگری کنند و وحشیگری را در کشور خود از طریق رسانه های پر مخاطب رواج دهند. تقریبا" ساعاتی بعد از اینکه آن خبرنگار عراقی کفشهایش را آنچنان وحشیانه به سمت رییس جمهور امریکا پرتاب کرد،این حرکت آنچنان با استقبال و شور و شعف سران ایران قرار گرفت که تا حداقل یک هفته تمام اخبار و گزارش تلویزیون ایران به این مطلب اختصاص یافت.تقدیر و تشکرها از این شخص به عمل آمد ،به خاطر آزادیش یک روز تظاهرات در ایران(تاکید میکنم "در ایران") برپا کردند.به او لقب آزاده و قهرمان جهان اسلام دادند،او را دلاور اسلام و مسلمین خواندند.(که البته این مورد آخر درست است و در طول تاریخ،دلاور و دلیر در اسلام همیشه کسی بوده که بیشتر از این حرکات وحشیانه انجام داده).به شما قول میدهم تا چند وفت دیگر در ایران از او دعوت بعمل آمده و مراسم تکریم و سپاس از دلاوری و حرکت قهرمانانه ای که کرده است انجام خواهد شد. مطلب تاسف انگیز اینکه اینان که دم از اخلاق میزنند چگونه و با چه رویی این حرکت 100% ضد اخلاقی را چنین حرکتی زیبا و همه پسند جلوه میدهند؟ فکرش را بکنید اگر کسی بر سر یک نفر از خودشان لنگه کفش میزد چه میشد؟؟؟ واقعا" چه میشد؟ همین چندی پیش بود که آقای ... (که دیگر همه به حرفها و پیشنهادهای خنده آورشان عادت کرده ایم) از همین آقایی که در مقابل لنگه کفشها جاخالی دادند و با لبخند نگاه میکردند دعوت کردند که در یکی از دانشگاه های ایران سخنرانی کند(بگذریم از خود این پیشنهاد که ذاتا" مضحک است)،اما باید پرسید شما که اینگونه حرکت دیوانه وار این خبرنگار عراقی را تایید و تصدیق میکنید،و مردم دور و برتان هم اظهار میدارند که " جای آن خبرنگار بودند از این بدتر میکردند"، اینگونه میخواستید از میهمانتان پذیرایی کنید؟ آیا رسم دعوت این است که مهمان را دعوت کنیم و هر چه از دستمان برآید از لنگه کفش و ... بر سرش فرود آوریم؟ شما که دم از اخلاق و آزادی میزنید،این است اخلاق اسلامیتان؟ تاسف برانگیزتر اینکه به مناسبت این دلاوری رسانه ها دربست در اختیار تعریف و تمجید از این حرکت قرار گرفته اند. و وحشتناک تر اینکه در مراسم به اصطلاح معنوی نماز جمعه یا در برخی مدارس و حتی دانشگاه های ایران یک سری مسابقات پرتاب لنگه کفش به سمت پوستر جورج بوش به راه انداخته اند!!! من واقعا" تعجب میکنم؛خود شما هم یک لحظه فکر کنید ببینید مدرسه و دبیرستان و دانشگاهی که باید محلی برای علم آموزی و تربیت درست باشه،با اینچنین اقداماتی دیگر چه انتظاری به تربیت نسلی آگاه و با فرهنگ از این دانشگاهها و مدارس میتوان داشت؟؟؟ به جای آنکه به بچه های ایران زمین بفهمانند که این حرکات زشت است،به جای آنکه بیاموزند که خبرنگار سلاحش سخن و قلمش است،نه لنگه کفش و چوب و چماق و توپ و تفنگ ؛ وحشیگری را ترویج میکنند. دیدن عکسهای این مراسم لنگه کفش پرانی (در دانشگاه شاهد) شما را یاد چه چیزی می اندازد؟ تصاوير مسابقه پرتاب لنگه کفش در دانشگاه شاهد من خودم شخصا" با دیدن این تصاویر به یاد فیلمهای سرخپوستی و انسانهای اولیه افتادم.
نیما سپنتا. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیما سپنتا
|
|
||